تبليغاتX
برای خودم، برای خودت

دخترک دیگه به راحتی از مبل بالا میره و بعدش میره روی میز و میشینه روی میز. اگه حواسمون نباشه حرکات ژانگولری هم انجام میده. روی مبل در حالت ایستاده چراغها رو خاموش و روشن میکنه و لذت میبره از این کار. چیزی که تازگیا یاد گرفته اینه که کار بدی که میکنه ، نگاه میکنه به ما و میزنه پشت دستش که یعنی داره کار بد میکنه. من رو به اسم صدا میزنه و میگه " امی"! به شدت هم عاشق زیتونه و پیتزاس! و کماکان فراری از گوشت و مرغ و غذای آدمیزادی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 9:45  توسط بابایی  | 

دخترک مو فرفریه من! امروز 15 ماه و دو روزه شدی. با 4 تا دندون که دو تاش بالاس و دو تاش پایین. با یه عالمه شیطونی و دم بریدگی! سعی میکنی حرفهایی که میزنیم رو تقلید کنی و تکرار کنی. دیشب یکی از قشنگترین فیلمهاتو گرفتم. میخواستی ماست بخوری و اول به من نگاه کردی که دعوات میکنم که دست به ماست بزنی یا نه. بعد که دیدی تشویقت کردم شروع کردی دست کردن تو سطل ماست! میمالیدی به سرو صورت و میز و فرش و لباست و کیف میکردی. منم تشویقت میکردم. خدا کنه عادت نکنی به اینجور خوردن! چند روزه که میتونی از زمین بلند شی و چند قدم راه بری. البته کمی میترسی ولی خوب شروع خوبیه. خدا به دادمون برسه اگه خودت بتونی راه بری و خونه رو به هم بریزی. البته الانم دست کمی از راه رفتن نداری!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 13:10  توسط بابایی  | 

هی دخترکم! یادت باشه بزرگ که شدی ، عروس که شدی، رفتی سر خونه زندگی خودت، نصف جهیزیه ت رو باید برگردونی خونه پدر و مادرت! به جبران خسارتایی که این مدت به ما زدی!!( لازم به ذکر نیست که من جهیزیه نمیدم. نمیشه که ادم هم دختر دسته گلش رو بده به مرتیکه لندهور هم جهیزیه بده!). تقریبا" نصف وسایل خونه رو شکوندی. هر روز میام خونه میبینم یه چیزی رو شکوندی. یه روز جا دستمال آیینه و شمعدون عروسیمون، یه روز گلدون، یه روز سرویس چینی، یه روز مجسمه ،.... فقط یادت باشه!

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 13:36  توسط بابایی  | 

من وقتی حموم میرم دخترک میاد پشت در و صدام میزنه. من جواب میدم و دوباره تکرار میکنه. فقط به جای بابا میگه دادا! حالا یکی دو روزه یاد گرفته بگه بابا. انقدر ذوق میکنم( آخه مامان رو نمیتونه بگه!).

گفته بودم که دخترک گیاهخواره. هیچ میونه ای با گوشت نداره. عاشق میوه و سبزیجات و هندونه و ایناس. دیشب که میخواستیم نمونه ادرار ازش بگیریم برا آزمایشگاه و نیاز بود که شیر و هندونه و مایعات بخوره تا بتونه چیز!!کنه، هرکاری کردیم لب به هندونه نزد. بعد که بیخیال شدیم و باز کردیم کیسه نمونه گیری رو ازش شروع کرد به هندونه ومیوه خوردن. خیلی هم زیاد یاد گرفته که دلبری کنه از باباش!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 13:42  توسط بابایی  | 

دخترک شیطون من! عصرها که میخوام بیام خونه یه ذوقی دارم که وصف نشدنیه. اونم اینکه وقتی در رو باز میکنم با جیغ و دست زدن و خنده میای به استقبالم. فکر نکنم شیرینی و لذتی بالاتر از این بوده باشه. دیگه صبح ها زود از خواب بیدار میشی ( تقریبا" 7 صبح) و وقتی دارم از خونه بیرون میرم باید حتما" یواشکی لباس بپوشم که متوجه من نشی. وگرنه حتما" باید 5 دقیقه ببرمت توی حیاط و یه کم گل و پیشی و نی نی نشونت بدم تا مجوز خروج از خونه رو صادر کنی برام. امروز که اومدم بیخیال بشم و فرار کنم دیدم زدی زیر گریه. دلم طاقت نیاورد و اومدم بغلت کردم. دیدم چشمات پر از اشکه. توام که نقطه ضعف بابات دستت اومده! نمیدونم شاید کارم درست نباشه. به قول مامان اینطوری لوس میشی و با گریه حرفت رو پیش میبری. به هر حال من طاقت اشکت رو ندارم دخترکم. جدیدا" الله اکبر هم میگی و به جمع مغتششین پیوستی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 11:10  توسط بابایی  | 

من نمیدونم این دخترک به کی رفته که انقدر سرتق شده!( احتمالا" به عموش یا مامانش یا داییش یا بقیه بستگان و دوستان و آشنایان!). همه کلمه ای رو بلد شده بگه جز بابا و مامان. هر کلمه ای که بگی میتونه نصفه نیمه بگه ( حتی کلمه قسطنطنیه!) ولی وقتی میگی بگو بابا، میگه "دد" وقتی میگی بگو مامان بازم میگه "دد"!!! میفهمه که داره لجبازی میکنه.البته ناگفته نماند وقتی دهنش پره میگه ماما!

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 10:23  توسط بابایی  | 

دخترک به هیچ عنوان بابا یا ماما نمیگه. فقط وقتی دهنش پره میگه ماما. هر بار که میگم بگو بابا میگه "ددر"( البته حرف ر تلفظ نمیشه)! یاد گرفته بگه توپ. البته به جاش میگه پوت! یاد گرفته وقتی چیزی از دستش میفته بگه " اوتا" ( یعنی افتاد). امروز بردیمش آزمایش بده. ظاهرا" این آزمایشها برای بعد از یکسالگی نرماله و همه انجام میدن. واقعا" طلسمی بود که شکسته شد. وقتی یاد کولی گری و جیغ و گریه ش میفتادیم وحشت میکردیم. امروز صبح سه تایی رفتیم آزمایشگاه و خدا رو شکر که اجازه ندادن من همراهشون داخل بشم! وقتی لیلا برگشت خیالم راحت شد که بیرونشون ننداختن! دخترک کولی و نازنازی و لوس من!

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 16:27  توسط بابایی  | 

دخترک الان ۳ تا دندون درآورده. ۲تا پایین و یه نصفه بالا. جدیدا" یاد گرفته دندوناشو به هم میکشه و یه صدای بدی در میاره. دندون قروچه میگن؟! به شدت هم ترسوئه. از صدای ماشین ریش تراش و آبمیوه گیری و جاروبرقی و هرچیزی که صدا داره میترسه و محمک میچسبه به بغل آدم. از صدا و دیدن شوتینگ زباله هم به هکذا!آها یه نکته جالب اینکه بچه م گیاهخواره. عاشق هندونه و طالبی و آلو و هلو و کلا" میوه جاته و به شدت از گوشت قرمز و مرغ و ماهی متنفره. باید هزارتا ژانگولر بازی در بیاری تا یه لقمه گوشت بخوره ولی دهنش رو از صد متری باز میکنه برا هندونه و طالبی! 
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 15:51  توسط بابایی  | 

دخترکم تولدت مبارک. این یکسال که گذشت جزء شیرین ترین دوران زندگیمون بود. با اینکه همه زحمتا و بزرگ شدنات با مامانیه ولی من هم شیرینی بزرگ تر شدنت رو حس میکنم. عصرا که خونه میام نمیدونی با چه شوق و ذوقی در رو باز میکنم تا ذوق کردنت رو ببینم. همه خستگی از تنم بیرون میره و خدا رو شکر میکنم به خاطر داشتن همچین خانواده خوبی. راستی دخترکم الان که یکساله شدی دو کلمه رو خوب بلد شدی و همه جا جزء شیرین کاریات میگی! یکی " گل" و یکی هم "ددر" . از بس که ددری شدی و دیگه نمیشه تو خونه نگهت داشت. عصرا روحت پر میکشه برا ددر رفتن با مامانی . چهار دست و پا راه میری و سرعتت تند شده. یه دندون نصفه نیمه درآوردی. دو شبه که تو اتاق خودت و تخت خودت میخوابی. جیغ زدن رو یاد گرفتی ( البته با تمرین و آموزش من!)، یه کوچولو موهات بیشتر دراومده . دس دسی و زبون درآوردن و سر سری رو قشنگ بلد شدی و میفهمی که کی و کجا باید دس دسی کنی. نانای هم یاد گرفتی البته ( اینم با تمرین و آموزش من!). و هنوز هم بد غذا و لاغری. تولدت مبارک دخترکم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 8:44  توسط بابایی  | 

تولد دخترک به سال قمری میشه تولد امام حسین (ع) و به سال شمسی امسال مصادف شده با نیمه شعبان. دیروز یه مختصر تولدی گرفتیم براش و مامان اینای لیلا رو دعوت کریدم. یه مقدار تولد بازی کردیم و ایشالا تولد اصلیش رو هم خونه مامان اینای من میگیریم. البته مامان اینا آخر شب اومدن و کادوی تولدش رو دادن. عموش هم یه کادویی بهش داد که از دیشب داره به من چشمک میزنه که بزنمش به زخم زندگی! مشکل اینجا بود که دوربین یهو دیروز خراب شد و عکس درست حسابی نشد بگیریم. ایشالا هفته دیگه.

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 15:17  توسط بابایی  |