تبليغاتX
برای خودم، برای خودت

دخترکم داره کم کم آدم میشه! وقتی شال و کلاه میکنه که بره ددر دیگه از بغل شدن بیزاره. دوس داره خودش راه بره. راه رفتنشم که محشره. بچه م مثه پنگوئنا راه میره و دور خودش میچرخه ! چند شب پیش گفتیم بریم یکی از این مراکز خرید که من کفش و شلوار بخرم. از وقتی رسیدیم همش حواسم به این بود که گم نشه و زمین نخوره. بعد از یکساعت مجبور شدیم دست خالی برگردیم خونه. نتیجه گیری اخلاقی اینکه با دخترک نمیشه رفت خرید! باید هرکدوم و به صورت جدا بریم خرید!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 14:23  توسط بابایی  | 

دخترکم! عاشقتم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 11:23  توسط بابایی  | 

غذا خوردن دخترک با مزه س. یه چیزایی دوس داره که برای این سن عجیب غریبه. عاشق پیازه! پیاز خالی میخوره و کیف میکنه. اونم پیازهایی که خیلی تنده و من که باباشم نمیتونم بخورم. یا مثلا" عاشق لبوئه. چنون با اشتها میخوره که بیا و ببین( حالا نیومدی هم مهم نیست!). ولی اگه یه تیکه کوچیک گوشت یا مرغ بذاریم دهنش فوری میندازه بیرون. فکر کنم به عموش رفته انقدر بد اداس!!!  

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 12:54  توسط بابایی  | 

بابایی دندونای جدیدت مبارک باشه! یه دندون بالا و یکی پایین. یعنی الان 6 تا دندون داری که میتونی باهاش راحت به گیاهخواری و حله حوله خوری و آشغالای روی زمین خوریت!! ادامه بدی!! دیروز که زمین خوردی و دهنت خورد به میز و خونی شد من ترسیدم که دندونت شکسته باشه. شکر خدا اونا سالمن. اگه صدقه های هر روز من نبود تا الان گمون کنم جای سالم توی بدنت نبود! از بس شیطون و نترسی.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 14:53  توسط بابایی  | 

دخترک چند روزیه که دیگه میتونه راه بره. البته وسطش زمین هم میخوره ولی فورا" بلند میشه و من از این همه پشتکار لذت میبرم. راه رفتنش هم خیلی با مزه س. گشاد گشاد راه میره و مامانش میگه به خاطر پوشکه!( امان از این مامانا که عاشق بچه شونن!). دخترک عاشق حمومه. تنها وقتی که اجازه تعویض لباس میده وقتیه که بهش بگیم بریم حموم. امروز و فرداس که کلا" چراغهای خونه هم یکی یکی بسوزن! از مبل یاد گرفته بالا بره و عاشق روشن و خاموش کردن چراغهاس و میدونه کار بدیه. فوری به من نگاه میکنه!دخترک عاشق آب پرتقاله و بهش میگه " آپوتوق"!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 11:37  توسط بابایی  | 

من نمیدونم دخترک این جدیت و سنگین رنگینیشو به کی رفته؟ تا خونه هست و پیش من و مامانش، میگه و میخنده و بازی میکنه و از سرو کول خونه و ما بالا میره. همینکه کسی میاد یا ما جایی میریم یا بیرون میریم چنون اخماشو تو هم میکنه که انگار دختر مکه الیزابت شونزدهمه! دیگه با کارایی که توی خونه روده بر میشه از خنده اگه کسی انجام بده فقط یه لبخند کوچیک میزنه!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 15:20  توسط بابایی  | 

دخترک دیگه به راحتی از مبل بالا میره و بعدش میره روی میز و میشینه روی میز. اگه حواسمون نباشه حرکات ژانگولری هم انجام میده. روی مبل در حالت ایستاده چراغها رو خاموش و روشن میکنه و لذت میبره از این کار. چیزی که تازگیا یاد گرفته اینه که کار بدی که میکنه ، نگاه میکنه به ما و میزنه پشت دستش که یعنی داره کار بد میکنه. من رو به اسم صدا میزنه و میگه " امی"! به شدت هم عاشق زیتونه و پیتزاس! و کماکان فراری از گوشت و مرغ و غذای آدمیزادی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 9:45  توسط بابایی  | 

دخترک مو فرفریه من! امروز 15 ماه و دو روزه شدی. با 4 تا دندون که دو تاش بالاس و دو تاش پایین. با یه عالمه شیطونی و دم بریدگی! سعی میکنی حرفهایی که میزنیم رو تقلید کنی و تکرار کنی. دیشب یکی از قشنگترین فیلمهاتو گرفتم. میخواستی ماست بخوری و اول به من نگاه کردی که دعوات میکنم که دست به ماست بزنی یا نه. بعد که دیدی تشویقت کردم شروع کردی دست کردن تو سطل ماست! میمالیدی به سرو صورت و میز و فرش و لباست و کیف میکردی. منم تشویقت میکردم. خدا کنه عادت نکنی به اینجور خوردن! چند روزه که میتونی از زمین بلند شی و چند قدم راه بری. البته کمی میترسی ولی خوب شروع خوبیه. خدا به دادمون برسه اگه خودت بتونی راه بری و خونه رو به هم بریزی. البته الانم دست کمی از راه رفتن نداری!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 13:10  توسط بابایی  | 

هی دخترکم! یادت باشه بزرگ که شدی ، عروس که شدی، رفتی سر خونه زندگی خودت، نصف جهیزیه ت رو باید برگردونی خونه پدر و مادرت! به جبران خسارتایی که این مدت به ما زدی!!( لازم به ذکر نیست که من جهیزیه نمیدم. نمیشه که ادم هم دختر دسته گلش رو بده به مرتیکه لندهور هم جهیزیه بده!). تقریبا" نصف وسایل خونه رو شکوندی. هر روز میام خونه میبینم یه چیزی رو شکوندی. یه روز جا دستمال آیینه و شمعدون عروسیمون، یه روز گلدون، یه روز سرویس چینی، یه روز مجسمه ،.... فقط یادت باشه!

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 13:36  توسط بابایی  | 

من وقتی حموم میرم دخترک میاد پشت در و صدام میزنه. من جواب میدم و دوباره تکرار میکنه. فقط به جای بابا میگه دادا! حالا یکی دو روزه یاد گرفته بگه بابا. انقدر ذوق میکنم( آخه مامان رو نمیتونه بگه!).

گفته بودم که دخترک گیاهخواره. هیچ میونه ای با گوشت نداره. عاشق میوه و سبزیجات و هندونه و ایناس. دیشب که میخواستیم نمونه ادرار ازش بگیریم برا آزمایشگاه و نیاز بود که شیر و هندونه و مایعات بخوره تا بتونه چیز!!کنه، هرکاری کردیم لب به هندونه نزد. بعد که بیخیال شدیم و باز کردیم کیسه نمونه گیری رو ازش شروع کرد به هندونه ومیوه خوردن. خیلی هم زیاد یاد گرفته که دلبری کنه از باباش!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 13:42  توسط بابایی  |