دیشب چراغ اتاق رو خاموش کرد و اومد کنار من روی تخت خوابید. نی نی ش رو هم آورده بود و داشت قربون صدقه ش میرفت. انقدر قشنگ بهش میگفت" نازنین مامان، عسلی مامان، خوشگل مامان، قربونت برم" . وسط دیالوگش من گفتم دخترم این که خیلی زشته! اول که برگشت ازش دفاع کرد که نه! خیلی هم خوشگله. بعد نمیدونم خواست تلافی کنه یا سوال بود براش یا چی. گفت بابا تو کوچولو بودی خوشگل بودی؟!!!
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 15:22  توسط امیر
|
دیروز زنگ زدم خونه که با لیلا صحبت کنم. سرکار خانم گوشی رو برداشتن. دارم باهاش احوالپرسی میکنم که میگه بابا گوشی رو قطع کن دارم کارتن میبینم. میگم مامانی خونه س؟ میگه بابا میگم گوشی رو قطع کن میخوام کارتن ببینم! و گوشی رو قطع کرد!!!
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:7  توسط امیر
|
یه سری حرفایی رو که نمیخوام جلوی دخترک بگم، با انگلیسی به لیلا میگم. بعد دلمون خوشه داریم مخفی میکنیم ازش. قبلا" سر آیس کریم این کار رو کردیم که زهی خیال باطل! فهمید معنیش رو. چند روز پیش مریض بود. من میخواستم به لیلا بگم برا من خرما بیار با چای (به جای قند). گفتم چای با دِیت! اومده میگه بابا دیت یعنی بستنی؟!!! میگم نه. میگه یعنی چی؟! میگم خرما. میگه پس مامان برای منم دیت بیار!!
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:46  توسط امیر
|
دیشب سر سفره شام اومده میگه بابا بخور ، جون بکنی!!!! البته منظورش همون جون بگیری بود! یه مثبت و منفی اشتباه شد فقط!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 11:7  توسط امیر
|
بابایی اینکه من چیزی نمینویسم دلیل بر این نیست که چیزی ندارم. نمیدونم از کدوماش برات بنویسم. تقصیر مامانیه که اصن به روی خودش نمیاره. نه عکس میگیره ازت نه فیلم میگیره و نه مطلب مینویسه! این وبلاگ رو هم مامانی باید بنویسه چون صبح تا شب باهاته. فعلا" ۳ تا عکس میذارم ازت:
عکس۱
عکس 2
عکس 3
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 11:25  توسط امیر
|
دارم میگم که بابا نوئل برا سال جدید هدیه و کادو میاره برا بچه ها و حاجی فیروز ما طلب پول میکنه. بابا نوئل سفیده و حاجی فیروز سیاه. زهرا میگه آقا نوئل!!!برا منم کادو میاره؟! میگم نه بابایی. بابا نوئل برا خارجیاس. ایران نمیاد. میگه چرا ایران نمیاد؟! میگم به خاطر مسائل تحریم و یه سری مسائل سیاسی دیگه نمیتونه بیاد ایران!!! دخترک هم قانع میشه! همچین دختر منطقی ای دارم من!
+
نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 22:3  توسط امیر
|
دیشب دو تایی نشستیم روی تخت و کنار پنجره و داریم آتیش بازی بیرون رو نگاه میکنیم. گاهی هم از سرو کول هم بالا میریم و کشتی میگیریم. یه پارچه میندازه رو سرم و میگه عروس شدی. میگم من دوماد میشم! من پسرم. بعد میگم ایشالا بزرگ که شدی عروس بشی. دوس داری عروس بشی؟ میگه اره دوس دارم. میگم ایشالا یه شوهر خوب گیرت میاد. میگه اسم شوهرم چیه؟! میگم نمیدونم. میگه ئه! اسم شوهرم چیه؟! میگم بابایی الان که نمیدونم چیه. با حالت دعوا و قهر میگه باید بدونی اسمشو! بعدم قهر میکنه و میره از اتاق بیرون!!!
پ.ن: از ختم قران هنوز ۶ جزء باقی مونده. دوستانی که تمایل دارن اعلام بفرمایند.
پ.ن: همه جزء ها برداشته شد. ممنون
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 15:24  توسط امیر
|
دوستانی که وبلاگ من رو میخوندن میدونن هر از گاهی یه ختم قران میذاشتیم. حالا یا به مناسبت ماه مبارک رمضان، چه برای شفای یه بیمار. دوستان هم همیشه همراه بودن و از دعاشون خودشون و دیگران نفع بردن. حالا امروز هم یکی از اون روزاس که به دعای خیر شما نیاز مبرم داریم. یه عزیزی گرفتار بیماری سختی شده و دوس داریم کاری که از دستمون بر میاد رو انجام بدیم برای شفاش. عزیزانی که تمایل دارن در این ختم قران شرکت کنن اعلام بفرمایند. پیشاپیش ممنون
خوب شروع میکنیم با توکل بر خدا:
خانمها و اقایان:
هدی: جزء ۱/ امیر: جزء ۲
پیچک: جزء۳ و ۲۱/سمن جزء ۴ و ۱۲ و ۲۸
لیلا: جزء ۵/بهار : جزء ۶و۷
این من: جزء ۸ و ۱۶ و ۲۳/اقای پدر: جزء ۹ و ۱۷
نی نی بانو: جزء ۱۰/نسرین : جزء ۱۱
مریم: جزء ۱۳ و ۲۲/زهرا : جزء ۱۴
فاطمه خانوم: جزء ۱۵/نوا: جزء ۱۸ و ۱۹
زهرا سادات: جزء ۲۰/حمیده: جزء۲۴
مسعود: جزء۲۵/پری: جزء ۲۶
صلحدوست: جزء ۲۷/پونه: جزء۳۰
نیلوفر: جزء ۲۹
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 12:48  توسط امیر
|
قلق بوس کردنش دستم اومده. در حالت عادی اجازه نمیده و علتش رو هم فهمیدم. چون ریشام میره تو صورتش! بهش میگم بیا با لبام بوست میکنم. باید خیلی هم مواظب باشم که هیچ گونه ریش و سیبیلی با صورتش تماس نداشته باشه وگرنه پاک میکنه! دیشب اومده پیش من خوابیده و تند و تند بوسم میکنه. قبل از اینکه بخوام بوسش کنم میگه بابا کاشکی ریشاتو میزدی!یه چیز دیگه ای هم که فهمیدم اینه که وقتی خیلی احساساتی میشه و حس بابا دوستیش گل میکنه میگه بابا منو ببره دستشویی!! بالخره هرکی یه پیشونی نوشتی داره! اینم پیشونی نوشت ما!
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 11:44  توسط امیر
|
یکی از تفریحات من و دخترک و این اواخر لیلا اینه که شعر ذیل رو به این صورت که یک مصرع توسط دخترک و یک مصرع توسط ما خونده میشه و در آخر همه گی همخوانی میکنیم! شعر هم به سبک خراسانیه و از مضامین فوق تصوری برخورداره:
خوشگلِ مش ماشالا
فدات بشم ایشالا!!!
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 8:40  توسط امیر
|
دخترک هم یاد گرفته چطور باید کاراشو پیش ببره و به خواسته هاش برسه. دیروز تلفن زده که بابا برام خمیر بخر. بهش میگم خمیر که داری. تازه برات خریدم. یه جوری با ناز و همچین دلبرانه میگه بابا! بابا! جوری میگه که پای آدم سست میشه و نمیتونه بگه نه. دیشب هم بهش میگم اگه لیوان شیرت رو بخوری برات فلان کار رو میکنم. دوباره به همون صورت میگه بابا! خواهش میکنم! فکر کنم دخترک من هم همون کلاسی رو میره که همه خانمها میرن!!!
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 8:18  توسط امیر
|
گفته بودم که دخترک با یه موجود خیالی به اسم نونو دوسته. این نونو گاهی کارای بد میکنه. مثلا" یکی از کارای بدی که دخترک رو عصبانی میکنه اینه که تف میکنه! همیشه هم سر این مساله دعواشون میشه و من مجبورم دُمِ نونو رو قیچی کنم! عصری لیلا زنگ زده و داریم صحبت میکنیم. میپرسم زهرا چیکار میکنه؟ میگه داره چوب شور میخوره. بعد دخترک از پشت تلفن میگه بگو که گریه و زاری هم کردم! میگم چرا؟ میگه نونو اذیتش کرده! میگم جریان چیه؟ میگه دخترک یه چیزی گفته که به زعم لیلا حرف خوبی نبوده. لیلا هم گفته این حرف خوبی نیست. دخترک هم گفته نونو این حرف رو زد. بعد هم میزنه زیر گریه که نونو اذیتم کرده! بعد دل لیلا اینطوری به دست میاد و همدیگه رو بغل میکنن و آشتی میکنن و برای آشتی کنون هم لیلا چوب شور میده! خواستم بگم همچین مادر و دختری هستن اینا!!!!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 17:3  توسط امیر
|

دخترکم چند روز پیش یه نقاشی کشید. بعد داستانکی هم ساخته برای نقاشیش. داستان از این قراره که اون ادم قرمز رنگ سمت راست تصویر ناراحته. غصه خورده و با دوستش قهره. آدمک زرد رنگ دوستشه و خوشحاله. بعد این دوست مهربون رفته اون ماشین قرمز رنگ کنار تصویر رو خریده که دوستش رو خوشحال کنه. ولی دوستش همچنان ناراحته! ای من قربون این تصویرگریت برم دختر!
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 8:6  توسط امیر
|
دیشب دارم لباس اتو میزنم ( بله! ما همچین ادمی هستیم!)اومده بالا سرم میگه بابایی چرا انقدر بی قراری؟!!! آخه من چی بگم به این فسقل؟!
+
نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت 8:58  توسط امیر
|
یعنی دست مامانم درد نکنه با این نوه ش! لیلا حمام بوده و زهرا هم خواب بوده. خانم تشریف بردن پای کامپیوتر. مودم رو راه انداختن و وارد اینتر نت شدن. رفتن وبلاگی که عکسای آوا کوچولو توشه!! برا خودشون خانم اینترنت گردی کردن!!! یعنی همین یکی کم بود. پدر مادرا از وقتی بچه شون وارد راهنمایی و دبیرستان میشه حواسشون به بچه شون هست که چطور از اینترنت استفاده میکنه. ما باید از ۳ سالگی حواسمون باشه!!! لیلا که داشت تعریف میکرد من همینطور دهنم باز مونده بود! الانم بازه!آآآآآآ
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 12:16  توسط امیر
|
دیشب میگه بابایی فردا فلان چیز رو برام بخر. بهش میگم باشه. میگه اگه زنده بودی!!!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 15:35  توسط امیر
|
دیشب به اتفاق دخترک مشغول مامان بازی یا خاله بازی یا هرچی! بودیم. مامانی هم که در اینجا نقش مادر بزرگ قصه ما رو بازی میکنه داشت با خیال راحت به کاراش می رسید. در این بازی من نقش بابای نی نی ها رو بازی میکردم و وظیفه م بیدار کردن نی نی ها و جونورا از خواب و بردنشون به دستشویی و آماده کردنشون برای صبونه بود. زهرا هم نقش مامان نی نی ها و مشغول آماده کردن نون و پنیر و مربا و عسل و کره بود! جالب این بود که با هرکدوم از نی نی ها باید یه جور برخورد میکردم. مثلا" هاپو اجازه داشت تا موقع پهن شدن سفره لالا کنه. بقیه این اجازه رو نداشتن! بعد صبونه هر کدوم از جک و جونورا هم فرق داشت! یکی دوس داشت فقط مربای خالی بخوره! یکی عسل دوس نداشت و باید تخم مرغ بخوره! یکی هم چای سبز!!!!
نی نی ها در حال آماده شدن برای صبحانه
نی نی ها در کنار مامانشون
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 7:56  توسط امیر
|
دخترک این روزا داره جملات و کلمات تازه یاد میگیره. بعد که میبینه من ذوق میکنم دوس داره ازش بپرسم که از کجا یاد گرفتی این رو و اونم جواب بده از خانم معلمم یا از مامانم! دیروز میگفت " حق با توئه! تقصیر من بود". از یه خانم البته بعیده از این جملات از حالا یاد بگیره!! هرچند هیچوقت هم استفاده نکنه!
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 14:55  توسط امیر
|
بابایی دو شب پیش بهت گفتم عاشقتم خانوم جون. بهم گفتی " تورو به خدا جدی بگو"!! . خواستم بهت بگم که برو خدا رو شکر کن که خوردنی نیستی. وگرنه تا حالا هزارباره خورده شده بودی!
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 9:25  توسط امیر
|
وقتی یه قولی به دخترک بدیم امکان نداره یادش بره. چند شب پیش یواشکی داشتم بستنی زعفرونی میخوردم. بعد کلا" یه دونه برا خودم گرفته بودم. برا زهرا از این بستنی پیچ پیچیا که رنگیه خریده بودم. بعد گفت منم میخوام و خوب نداشتیم. گفتم میخرم برات. فردا صبحش تماس گرفته به شرکت چند بار که چرا از اون بستنی نارنجیها برام نمیخری. همونا که موقع شام خودت خوردی!!! امروز صبحم زنگ زده که بابا چرا برام ادامس موزی نخریدی؟ میگم بابایی من دیشب بهت قول دادم. بذار برسم خونه میخرم. وای به حالم اگه شب دست خالی برم خونه. هیچ رقمه نمیشه سرش کلاه گذاشت!
+
نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 13:57  توسط امیر
|