دخترکم! چرا انقدر بد ادا و کم اشتهایی؟! فکر کنم سلیقه غذاییت به بابایی رفته. فقط غذاهای شور و ترش رو دوس داری و غذای شیرین رو دوس نداری. دخترکم اینجوری وزن نمیگیری و از کوثر و محمد رضا و بقیه فینگیلیا عقب میفتیا! مثلا" بناس بزرگ که شدی بشی سردسته و بقیه اعضاء بهت سلام کنن و بهت احترام بذارن!!! رئیس لاغر و کوچولو که حرفش اثر نداره. اینجوری میخوای گیس بقیه رو بکشی؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت 11:8  توسط امیر  | 

دخترک 9 ماهگیت مبارک! چند روزه که میتونی بشینی کامل و یه کمی هم میتونی رو پات بایستی. دیوز مامانی برده بودت دکتر و شنیدم که حسابی کولی بازی درآوردی و گریه زاری راه انداختی! مطمئنم که به من نرفتی. بابای به این آرومی و مظلومی ، دختر به این کولی گری . راستی شیطونیا و خوش اخلاقیای صبحت رو خیلی دوس دارم. انقدر بهم آرامش میده که دوس ندارم از خونه بیام بیرون.  

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت 12:9  توسط امیر  | 

دخترک خیلی بدجنسی! با کوچکترین حرکت مامانت قهقهه میزنی و از ته دل میخندی. اونوقت بابات هرچی ژانگولر بازی در میاره فقط یه لبخند کوچیک میزنی! دلت میاد؟! گیرم که بابا بلد نیست بهت غذا بده و بلد نیست قشنگ بغلت کنه و از صبح تا شب با مامانتی! این که دلیل نمیشه که! میشه؟ دیروز ولی خیلی دوس داشتم وقتی وارد خونه شدم از ته آشپزخونه با روروئکت به طرفم اومدی و ذوق کردی.  

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت 11:27  توسط امیر  | 

نگاه های دخترک رو خیلی دوس دارم. مخصوصا" وقتی روی تخت کنارم دراز میکشه و از خستگی سرش رو میذاره روی زمین. یه جوری نگاه میکنه که مستم میکنه. همچین مظلومانه و دلبرانه!
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت 11:19  توسط امیر  |