اون روز یه کم زودتر رسیدم خونه. دکتر چند روز قبلش به لیلا گفته بود یه سونوگرافی هم انجام بده ، ولی زمان براش تعیین نکرده بود. منم که اصولا" وقتی برسم خونه دیگه عمرا" حوصله داشته باشم برم بیرون. ولی خودم پیشنهاد دادم حالا که زود رسیدم بیا بریم بیمارستان کسری سونوگرافی رو انجام بده. فکر میکنم حدود ساعت 5 یا 6 بود. بعد از کلی انتظار که نوبت لیلا شد، خانم دکتر گفته بود سریع برو بستری شو. بند ناف دور گردن جنینه و جنین تکون نمیخوره. فکر کن که دست خالی رفته بودیم بیمارستان و بدون هیچ آمادگی. خلاصه بستری شد برای زایمان! در حالی که هنوز یکماه مونده بود به وقت خودش. منم نه پول همراهم بود و نه آمادگی داشتم و نه انتظار همچین چیزی رو! فقط رفتم به پذیرش گفتم من خواهرزاده دکتر فلانی هستم و قبول کرد و دستور بستری داد. با مامان لیلا تماس گرفتم که بیاید که اوضاع اینطوریه. دکتر هم ساعت 2 شب از مطب اومد و دخترکمون به دنیا اومد. 15 مرداد 87 مطابق با شب سوم شعبان . پرستار ، زهرا رو که اورد گفت باباش کیه؟! گفتم من. گفت بیا دخترت رو بغل کن! با هزار ترس و لرز بغل کردم زهرا رو. تا ساعت 6 صبح هم بیمارستان بودم و بعد هم بیرونم کردن از بخش! بنا بود لیلا امروز سنت شکنی کنه و بیاد برای تولد زهرا مطلب بنویسه. ولی من چون چشمم اب نمیخوره خودم اومدم نوشتم! البته که الان میگید بابا چه خبرته؟! هم تولد قمری مینویسی و هم شمسی؟!

پ.ن: دخترکم! عزیزکم! خدا رو شکر میکنم بابت داشتن تو که دنیای ما رو با اومدنت ساختی. ببخش که بابایی بلد نیست جملات احساسی و قشنگ برات بنویسه و بلد نیست احساساتش رو بیان کنه. فقط بدون که دوستت دارم. 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۲ساعت 8:46  توسط امیر  | 

سرکار خانم وقتی یه درخواستی داره که میدونه در حالت عادی شاید قبول نکنم و بگم نه، میاد سرش رو کج میکنه و با حالت ملتمسانه آخر جمله ش میگه خواهش میکنم لطفا"!! بعد خوب میدونه دل سنگ هم اینطوری آب میشه. چه برسه به دل بابا. دخترا از کِی و از کی یاد میگیرن اینا رو؟! از ماماناشون؟!!! 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۲ساعت 12:37  توسط امیر  | 

شبهای قدر رفتیم دانشگاه تهران. البته شب اولش رو چون جایی رو غیر از بازار و مراسم حاج آقا مجتبی ( ره) سراغ نداشتیم رفتیم. ولی شبهای بعد رو به خاطر اصرار زهرا! هر شب فوری قول میگرفت که شبای دیگه هم باید بیایم اینجا. چون ایشون میرفتن برا خودشون دوست پیدا میکردن و توی چمنا بدو بدو میکردن! امیدوارم خدا به خاطر وجود این فرشته های معصوم به ما بزرگترها هم رحم کنه. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد ۱۳۹۲ساعت 11:15  توسط امیر  | 

سرکار خانم وقتی یه چیزی رو نخواد بخوره و میل نداشته باشه ( از قبیل شیر یا هر نوع غذایی به جز آلبالو پلوی ملعون!!!) میگه من روزه م. ولی وقتی میلش به خوردن چیزی باشه ( همون آلبالو پلوی ملعون یا هر نوع هله هوله) روزه بودنش یادش میره و دولپی میخوره! 

پ.ن: اینم یه عکس برا رونمایی از پدر و دختر( البته که عکس برا 2-1 سال پیشه) برای اونایی که میخوان ببینن خودم و خودت کیا هستن!!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد ۱۳۹۲ساعت 9:15  توسط امیر  |