دیروز بهش گفتم بابایی بیا فوتبال بازی کنیم. یه کم دو تایی فوتبال بازی کردیم که گفت نونو و دودو هم حوصله شون سر رفته. اونا عهم میگن ما هم بازی کنیم. قبول کردم. نمیدونستم اول کالری سوزیه! بازی به این ترتیب بود که من باید پاس میدادم به نونو ، نونو میداد به دودو، دودو میداد به زهرا و زهرا هم میداد به من!! خوب ناگفته پیداس که من باید نقش نونو و دودو رو بازی میکردم و از این سر خونه میدویدم اون سر خونه. وسطاش یهو میگه بابا حنانه کوچولو هم میگه منم بازی!! میگم حنانه کیه؟ میگه ایناهاش. دوستمه.حالا زهرا باید پاس بده به این حنانه و حنانه هم پاس بده به من. هر شوتی هم که میزنه میدوئه طرف حنانه خیالی و بهش میگه کوچولو موچولو!!! بوسش میکنه و برمیگرده سر جاش! آخراش کم اوردم. میگم بابایی بیا همون دوتایی بازی کنیم. من جون ندارم دیگه!! نونو و دودو رو پذیرفته بودیم. این حنانه رو کجای دلم بذارم اخه؟!
+
نوشته شده در شنبه بیستم آبان ۱۳۹۱ساعت 9:23  توسط امیر
|
دخترک یه چند روزی رفته بود مسافرت. خوب اونجا با زبون خودشون حرف میزدن و دخترک نمیتونست باهاشون حرف بزنه. حالا که از سفر برگشته ، هر کی با لهجه حرف میزنه یا کلا" هرکی حرف میزنه دخترم میپرسه بابا اینا انگلیسی حرف میزنن؟!! همچین دختر جوگیری داریم!
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۱ساعت 11:46  توسط امیر
|