شبها که میرسم خونه، بعد از اینکه در رو باز کرد و سلام کرد و تحویلم گرفت، میگه بابا بیا یه چیزی توی گوشِت بگم. میدونم چی میخواد بگه. میگم بگو. میگه میشه با موبایلت بازی کنم؟! منم میگم بله که میشه. صدای لیلا هم از اون اتاق میاد که اول موبایل رو افلاین کنه بعد بهش بده. منم یه چشمکی به دختره میزنم و گوشی رو میدم دستش. سرکار خانم هم میرن سراغ به قول خودشون " ترکوندنی" . بعد هم میرن سراغ انگری بردز . بعد هم میاد گزارش میده که ببین بابا رفتم مرحله بعد! (لازم به ذکره که من خودم تا کنون موفق به رد کردن مرحله اول نشدم!). این مکالمه هر شب من و دخترکه.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۱ساعت 17:46  توسط امیر
|
سرکار خانم تماس میگیرن به موبایل. بدون سلام و علیک و احوالپرسی شروع میکنن به دستور دادن. بابا خیار و پرتقال و لیمو و فلان بخر. یادت نره ها. گفته باشما!!! یعنی بیچاره شوهرای آینده ( و البته اکنون!) که چه آینده و حالی دارن!
+
نوشته شده در شنبه یازدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 9:58  توسط امیر
|