دیشب سر شام یواشکی به مامانش میگه "مامان چرا من زشتم؟!!!" مامانش جواب میده که اولا" که شما زشت نیستی و خوشگلی. بعد هم مهمتر از خوشگلی اینه که ادم خوش اخلاق باشه و مهربون باشه و از این سری شعارها!! بعد دوباره میگه " مامان چرا من بزرگ نمیشم؟!" این بار من میگم چون غذا نمیخوری. چون سر غذا خوردن بازی در میاری و اگه خوب غذا بخوری توام بزرگ میشی. مامانش هم دوباره از من مایه میذاره و میگه نگاه به بابا بکن!!! ببین چه بزرگ شده ( در حالی که هر دو چشم به شکم من دوختن قاه قاه میخندن!!! دارم براشون!). شب هم دو تایی اومدن بالا سر من و نمیذارن من بخوابم. هردوشونو از اتاق بیرون کردم. میبینم مامان داره بلند میگه " زهرا میپرسه چرا بابا انقدر عصبانیه!!!" . ( البته که عصبانی نبودم و کل پروسه ببیرون کردنشون از اتاق با خنده و خوشی و شوخی بود). خلاصه دیروز روز سوالای فلسفی بود برا دخترک.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۲ساعت 9:45  توسط امیر
|
در راستای اینکه ما خیلی پاستوریزه هستیم، مادر و دختر رفتن یه گلدون ریحون خریدن که در سبزی خوردن خودکفا بشیم ( بگذریم که سرکار خانم مادر، باز هم برگهای لطیف ریحون رو ضد عفونی و شستشوی حسابی میکنن). یک بار برگهاش رو چیدیم و خوردیم. آماده میشدیم برای سری دوم که یه کرم شبیه ابریشم روی ساقه کشف فرمودن. کردنش توی قوطی کبریت که در طبیعت رهاش کنیم. برای اینکه از گرسنگی نمیره یکی دو تا برگ ریحون ریختن توی قوطی که بعد از یه ربع همه ش رو خورد. بعد کم کم سرکار خانم خوششون اومد و تند و تند برگا رو میکندن و مینداختن جلوی کرمه! ذوق میکردن که کرمه داره برگا رو میخوره. اونم برگایی که من نمیخوردم و منتظر بودم تا بزرگ بشن. کم کم دیدم دارن ریشه ریحونا رو هم در میارن و میندازن جلوی کرم خوش سلیقه! خلاصه به دامان طبیعت برش گردوندیم!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۲ساعت 11:6  توسط امیر
|
در سوم شعبان به " امیر( ع)" و " زهرا(س)"
گردید عطا " حسین(ع)" مصباح هدی
اینک بنگر در شب میلاد " حسین(ع)"
" زهرا" به " امیرحسین" گردیده عطا
این شعری بود که 5 سال پیش و چنین شبی ( سوم شعبان) زمان به دنیا اومدن زهرا، داییم برا دخترکم سرود. حالا از اون شب عزیز 5 سال گذشته و دخترک اون روز الان 5 سالش شده ( به قمری) . دیشب که فهمید یکی از تولداش امشبه از ذوق داشت پرواز میکرد. از باباش که من باشم هم کادوی تولد یکی از این میز آرایشهای دخترونه خواسته! حالا امیدوارم فعلا" به یه بوس فناعت کنه تا سر فرصت برم براش بخرم!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۹۲ساعت 20:8  توسط امیر
|
7ف5لعثبغتقزعلهقذاهعیلتانزلنفف طرتزئذخبب0خاخفی1ا8قغاغعت2غ123579-=پولاناهعلعع7عععفعفعععفعلخهمغهاخعخاهاههاهغع8غ8غ9غ8 غغ54ف64عفث9فع2ق76 ع8غ66485745864
یه دوست دارم سرخابیه، یه عالمه دوستش دارم، میزنمش هوا میخنده، اسمش میخوای بگم چیه؟ اسم اون یک پرنیائه! یه دوست دارم دوباره، دو تا حالا دوست دارم، دختر خوب و نازنین، سر در هوا دم بر زمین، میای با من دوست بشی؟!میخوام با تو یک عالمه دوست بشم، باز بشم! یک شماره بهت میگم، اگه نتونستی بفهمی به من بگو که نگم بهت!
پ.ن: این مطلب رو زهرا خانم خودشون نوشتن. بعد من ترجمه ش رو ازشون پرسیدم. این شعری که نوشتم ترجمه متن بالا بود!
+
نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد ۱۳۹۲ساعت 19:42  توسط امیر
|