دیشب خواب دیدم که خدا یه دختر دیگه بهمون داده. بعد من دارم با لیلا دعوا میکنم که باباجون من الان چه وقت بچه دار شدن بود؟ من نمیرسم برا هردوشون وبلاگ بنویسم!!!! زهرا هم شاکی شده بود که بابا فقط برای من باید وبلاگ بنویسی و منم داشتم به لیلا میگفتم حالا که اینطور شد خودت باید وبلاگ دوم رو بنویسی. مگه من بیکارم؟! بعد با اعصاب خوردی از خواب بیدار شدم!!! یعنی شما بگو یه ذره فکر پوشک و شیر و لباس بچه باشم. ابدا! تنها دغدغه م وبلاگ نویسی برا بچه دوم بود!!!! البته تقسیم وظایف کردیم. دغدغه زندگی حقیقی با مامان بچه و دغدغه زندگی مجازیش با بابای بچه!!! میدونم میدونم منم یه روز خوب میشم!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 17:22  توسط امیر  | 

پریشب وارد خونه که شدم، دیدم زهرا نشسته پشت در و بساط پهن کرده و داره کفشا رو واکس میزنه! واقعا" قیافه و منظره دیدنی بود. البته پول که بهش دادم خستگیش در رفت! اینم از اثرات سریال آوای باران! اینم عکسش به عنوان سند !
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 9:6  توسط امیر  | 

ازم میپرسه بابا فلانی کیِ تو میشه؟ میگم مثلا" پسرخاله من میشه. میگه اونوقت کیِ من میشه؟ میگم پسر خاله بابای تو میشه. ولی پسرخاله خودت بدون. یه خورده قیافه متفکرانه میگیره و میگه بهمانی کیِ تو میشه؟ کیِ من میشه؟! همه سوالاش رو که میپرسه بعدش احساس پیروزی میکنه که فامیلای من فامیلای اون هم میشن. خوشحال میشه و میره. این کنجکاویا و سوالای دیگه ای که احساس میکنم براش پیش اومده رو خیلی دوس دارم. 
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 9:9  توسط امیر  |