دیشب دراز کشیده بود و داشت برا خودش شعر - شعر که چه عرض کنم- میساخت و میخوند. داستان همه چی رو به شعر در میاورد. دیدم حیفه شما هم مستفیض نشید. والا پس فردا یه شاعر معروفی شد بدونبد از کجا به اینجا رسیده و فکر نکنید با رانت بوده! این شما و این زهرا خانم:

شعر خوانی


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۱ساعت 10:7  توسط امیر  | 

دیروز رفته بودیم دکتر. توی مطب دکتر نشسته بودیم که انواع بچه ها اومده بودن و منتظر بودن نوبتشون بشه. یه دختر بچه کپل ناز هم با باباش اومد. باباش اومد بشینه یهو این دختر جیغ کشید که مگه نگفتم اول سعید باید بشینه؟! ما هم فکر کردیم اشتباه شنیدیم و یه چیز دیگه گفته و منظورش خودش بوده. باباش هم معذرت خواهی کرد و گفت ببخشید بابا. دختر خانم هم یه موجود خیالی رو بغل کردن و بوسیدنش و گفتن عزیزم بابایی اشتباه کرد و معذرت خواست. قربونت برم میبخشیش؟!!!! ما هم سر دخترمون رو بوس کردیم و گفتیم قربونت برم که تو هنوز خیلی راه داری به این مرحله برسی! یکی دیگه داشت با موبایل مامانش بازی میکرد، موبایل از دستش افتاد. مامانش دعواش کرد. اینم یه سیلی به هوا زدن و گفتن فرشته بی تربیت! نگفتم موبایل بچه بازی نیست!!!! بعد دیدم ما باید خیلی قدردان حضور نونو اکبری باشیم در منزل که انقدر خانم و مودبن!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۱ساعت 16:4  توسط امیر  | 

دیشب داشت در آستانه دربی 76 ام یه گزارشی پخش میکرد. سر سفره نشسته بودیم. یهو میگه دودورو دودو پرسپولیس! من میگفتم استقلال و اون میگفت پرسپولیس. اون میگفت قرمزته و من میگفتم ابیته. آخر کار هم روسری قرمزش رو درآورده به شیوه ماتادورها دور سرش میچرخونه و میگه پرسپولیس. ایشالا این جمعه پدر و دختر میشینن پای تلویزیون و پفکشون رو میخورن و شاهد برد استقلال خواهند بود! نیم وجبی برا من کُری میخونه!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن ۱۳۹۱ساعت 16:44  توسط امیر  |