دیشب میگه بیا توپ بازی کنیم. میگم برو بچه حوصله ندارم. برو با همقد خودت بازی کن. دستاش رو زده به کمرش و میگه اعصاب منو به هم نریزا!!!! ما تا 27 سالگی نمیدونستیم اعصاب چی هست! ( این هیچ ربطی به اینکه 27 سالگی ازدواج کردم نداره ها. بی خود همه چی رو به هم ربط ندید!). و چون خونه ما خیلی مرد سالاریه و حرف من خیلی خریدار و نفوذ داره، ناگفته پیداس که مجبور شدم توپ بازی کنم!
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 10:5  توسط امیر
|
دیشب رفتیم شهر کتاب نزدیک خونه که کادوی روز دختر بخریم. بنا بود کره زمین براش بخریم که نداشت. فعلا" رضایت داد به یه سی دی باب اسفنجی و عروسکهای انگشتی. مدتهاس بهم میگه بابا برام پیانو بخر!! خدا رو شکر بالای شهر کتاب پیانو گذاشته بودن با یک صندلی کنارش. رفت پشت صندلی نشست و مقداری پیانو زد. بهش میگم بابایی پیانو به درد شما نمیخوره. بلد نیستی استفاده کنی. میگه ببین بلدم. دکمه های سفید رو باید بزنی تا صدا بده!! خلاصه سی دی باب اسفنجی دلش رو شاد کرد. البته که منم یه کتاب سید علی صالحی برا خودم کادو خریدم.
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 8:54  توسط امیر
|
از پریشب که فهمیده شنبه روز دختره، خیلی خوشحاله. امروز ظهر اومده میگه بابا روز مادر شد، من و تو برا مامان انگشتر خریدیم. روز پدر شد ، من و مامان برات جوراب خریدیم ( مظلومیت رو دارید؟) . حالا فردا روز دختره. تو و مامان باید برام کادو بخرید. خودم هم میگم چی برام بخرید. حالا داره تصمیم میگیره. یه بار به دلش میفته که لگو میخوام. یه بار دیگه خونه سازی چوبی. هرچی هم بهش میگم به یه بوس قناعت کن، قبول نمیکنه. خدا فردا رو بخیر کنه!
پ.ن: روز همه دختران محترم مبارک راستی:)
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 21:23  توسط امیر
|
سرکار خانم شبا پدر و مادرشون رو به خط میکنن کنار تخت و براشون نمایش کله ملق زدن اجرا میکنن. به لطف کلاس ژیمناستیکی که میره، بلد شده کله ملق بزنه و از این موضوع خیلی شاده! حالا فنرای تشک تخت ما زده بیرون و شده مثل جاده های شوسه سال 1320 هجری شمسی هم فدای سرش! پس فردا بزرگ میشه میره برامون تشک خوشخواب میگیره!
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 9:58  توسط امیر
|
دیروز برام یه چیزی رو تعریف کرد. گفتم جدی؟! گفت به جون مادرم!!!!شاخام در اومد. اومدم به لیلا میگم این چی میگه؟ میگه قبلا" هم گفته بوده. چقدر ترسیدم راستش. چقدر ساده ایم که فکر میکنیم بچه صرفا" چیزهایی رو یاد میگیره که ما دلمون میخواد.
+
نوشته شده در شنبه دوم شهریور ۱۳۹۲ساعت 10:46  توسط امیر
|