پریشب علی آقا هوس غذای بیرون کرده بود. دلش پیتزا میخواست. گفتن اینکه پیتزای بیرون خوب نیست و کرونا و باشه یه وقت دیگه هم طبعا" افاقه نمیکرد. اون شب رو با بداخلاقی گذروند. فرداش به مامانش گفته بود با پول خودم بخرید. مهمون من! هرچی کم اومد خودتون بدید. خلاصه نون خور علی آقا بودیم یک شبی رو. هرچند بخاطر رژیم و سلامتی و اینجور مزخرفات من نخوردم ولی فهمیدم در مواقع سختی میشه روی این پسر حساب کرد! دست به جیبه

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۰ساعت 9:38  توسط امیر  | 

دیروز علی گفت بابا اگه غول چراغ جادو وجود داشت، اگه آرزو میکردیم همه آرزوهامون رو برآورده کنه، این کار رو میکرد؟! گفتم غول چراغ جادو که وجود نداره. من یه راه بهتر سراغ دارم. امروز جمعه س. پیامبرمون گفته اگه کسی روز جمعه 100 تا صلوات بفرسته، خدا 50 تا دعاش رو توی دنیا مستجاب میکنه و 50 تاش رو در آخرت ( یا یه همچین چیزی!!). خوشحااااال شد و صلوات شمار رو گرفت و هی استرس داشت تا غروب بتونه 100 تا رو بفرسته. بعد رفتن بیرون و شب برگشتن. گفت 300 تا فرستادم! گفتم خب حالا چه ارزویی کردی؟ گفت اینکه شبی بتونم باهات فوتبال بازی کنم!!!! گفتم بیا این که براورده شد. باهاش فوتبال بازی کردم. آرزوی بعدیش اسباب بازی بود که بای یه فکری به حال اون بکنم! خدایا من از طرف تو قول دادم. خودت میدونی و پیامبرت!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد ۱۴۰۰ساعت 17:52  توسط امیر  | 

دیروز زهرا 13 سالش تموم شد. شما فکر کن دختری که اندازه فندق بود و 15 مرداد سال 87 به دنیا اومده بود، دیروز 13 سالش تموم شد. به قدر چشم بر هم زدنی گذشت این سالها. ماشالا برای خودش خانومی شده. کی بشه بیاد بنویسه خودش که دیشب عروسیم بود! یا علی بیاد بنویسه حتی که دیشب عروسی زهرا بود و خیلی خوش گذشت . اگه تا اون موقع بابایی به کار باشه دیگه. دیروز یه کیک خوشگل سفارش داده بود و یه مختصر آذین بندی کرده بودیم و یه تولد 4 نفری جمع و جور گرفتیم. جای همه عزیزانمون که دوست داشتن کنارمون باشن و ما دوست داشتیم کنارشون بودیم هم خالی. ای لعنت به چین و چینی! 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد ۱۴۰۰ساعت 8:28  توسط امیر  | 

از علی بگم که عشق فوتباله. عشق میکنه بشینه سوالای فوتبالی بپرسه. از قوانین فوتبال. از اینکه کدوم تیم قوی تره. از اینکه اگه فلان تیم با بهمان تیم بازی کنه چند تا گل میخوره. البته هنوز مفهوم تیم ملی رو درک نمیکنه. مثلا" میپرسه اگه پرسپولیس با کامبوج بازی کنه چند تا میزنه؟ یا اگه آلمان با استقلال بازی کنه چند تا میخوره؟ یا بحرین با فلان تیم. تا سرم رو خلوت میبینه فوری سوالای فوتبالیش شروع میشه. البته که هنوز نمیدونه استقلالیه یا پرسپولیسی. طرفدار تیم برنده س فعلا". باید یه چند صباح دیگه که کمی بزرگتر شد بذارمش کلاس آموزش فوتبال. یه دفعه از قانون آفساید سوال پرسید که چیه؟ هردومون رگ به رگ شدیم و نتونستم توضیح بدم آخرش!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مرداد ۱۴۰۰ساعت 8:42  توسط امیر  | 

یکی دوروزه آدرس وبلاگ رو در اختیار بچه ها گذاشتم که برن ببینن باباشون چی براشون نوشته. استقبال خوبی شد ازش. در آستانه 13 سالگی زهرا که حالا دیگه خودش میتونه بخونه نوشته ها رو. دیروز و پریروز هی میومد میگفت بابا فلان چیز رو نوشتی و من هیچ یادم نمیومد. چه خوبه این خاطره نویسیها و بازرهم لعنت به بلاگفا که نیم بیشتر متن ها رو نابود کرد و حذف شدن. این که لو دادم آدرس وبلاگ رو حس دوگانه ای داره. شاید از یه طرف آدم دیگه نتونه همه چی رو راحت بنویسه. از طرف دیگه آدم انگیزه میگیره روزمره های بیشتری بنویسه. فعلن ادامه میدیم ببینیم چی پیش میاد. طفلک علی که خیلی سهمی نداشته از این خاطره نویسیها که باز هم لعنت به بلاگفا که حس و انگیزه رو گرفت ازم

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مرداد ۱۴۰۰ساعت 8:30  توسط امیر  |