بابایی! وقتی که بغلت میکنم و بوس مالیت ! میکنم و به حالت تسلیم زیر بوسای بابایی قهقهه میزنی، دوس دارم زمان متوقف بشه و ثابت بمونه. نمیدونم وقتی بزرگ شدی ( حتی یه لحظه بعدش) بابایی هست که اینطور بغلت کنه و بوست کنه و مست بشه؟
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 10:2  توسط امیر
|
امان از چشم زخم و چشم شور! حتی اگه از طرف پدر باشه. دخترک موهاش رو دم اسبی!! بسته بود. بهش گفتم چه خوشگل شدی. همون لحظه پاش گیر کرد به لبه در و داشت میخورد زمین! این که باباشه. ببین چشم زخم بقیه چه میکنه با آدم!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۲ساعت 12:33  توسط امیر
|
بابایی هر وقت میخوای بگی بزرگ شدم و می تونی خیلی کارها رو خودت انجام بدی میگی 4سال و نیمم! وقتی میگی چهار سال و نیم چنون چشمات برق میزنه که انگاری 67 سالته و کوله باری از تجربه پشت سرته! نماد کوچیکی هم برات 3 سالگیه. هر وقت یه چیزی ما تعریف میکنیم که مربوط به گذشته بوده یا خودت میخوای چیزی رو بگی که وقتی کوچیک بودم ، میگی 3 سالم بود! قربونت برم که زمان رو به بازی میگیری!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۲ساعت 9:27  توسط امیر
|
دخترکم! دیشب که گفتی بغلم کن و بغلت کردم و پرتابت کردم روی تختمون و شروع کردم خوردنت و قه قه میخندیدی، وقتی دوست داشتی بازی رو ادامه بدم و من گفتم برو لباسات رو عوض کن و خودم هم نمازم رو بخونم و بعدش بازی میکنیم و بعدش نشد بازی کنیم، و زدم زیر قولم، نصف شب که از خواب پریدم، دوس داشتم بیام بغلت کنم و بوست کنم و بگم بابایی بیا بازی. صبح هم که داشتم میومدم از خونه بیرون، دلم نیومد. اومدم بالای سرت و پتوت رو انداختم روت و دوس داشتم سفت بغلت کنم. اینا فرصتاییه که از دست میدم و بعد افسوس و حسرت نصیبم میشه....
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین ۱۳۹۲ساعت 16:5  توسط امیر
|
بابایی! میدونستی یه روزایی که روزگار فشارش رو زیاده از حد وارد میکنه و سخت میگیره و روحم رو مچاله میکنه ، نگاه کردن به صورتت آرومم میکنه و دلم رو شاد میکنه و روحم رو از متلاشی شدن نجات میده؟ وقتی میخندی انگار دنیا داره میخنده . دنیای منی بابایی....
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 12:54  توسط امیر
|
اینجا وبلاگ دختری 4 سال و 8 ماهه به نام زهراس. در طول سال باباش براش مینویسه. چی میشه سالی یک بار هم شما براش بنویسید؟ عیدتون هم مبارک و دلتون شاد و لبتون هم خندون. من تریبون رو واگذار میکنم!!!
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین ۱۳۹۲ساعت 9:13  توسط امیر
|
امروز نقاشی کشیده و آورده نشونم داده. بهم میگه بابا این نقاشی که کشیدم یه داستانی هم داره ها. نمیخوای ضبط کنی داستانم رو برا یادگاری؟!!!
این شما و این زهرا خانم در حال تعریف داستان( تصویریه و البته حجمش بالاس )
قصه
+
نوشته شده در جمعه دوم فروردین ۱۳۹۲ساعت 0:37  توسط امیر
|