دخترکم! دیشب که گفتی بغلم کن و بغلت کردم و پرتابت کردم روی تختمون و شروع کردم خوردنت و قه قه میخندیدی، وقتی دوست داشتی بازی رو ادامه بدم و من گفتم برو لباسات رو عوض کن و خودم هم نمازم رو بخونم و بعدش بازی میکنیم و بعدش نشد بازی کنیم، و زدم زیر قولم، نصف شب که از خواب پریدم، دوس داشتم بیام بغلت کنم و بوست کنم و بگم بابایی بیا بازی. صبح هم که داشتم میومدم از خونه بیرون، دلم نیومد. اومدم بالای سرت و پتوت رو انداختم روت و دوس داشتم سفت بغلت کنم. اینا فرصتاییه که از دست میدم و بعد افسوس و حسرت نصیبم میشه....
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین ۱۳۹۲ساعت 16:5  توسط امیر
|