زنگ زدم بهش میگه ئه چه جالب! بعد با زبون شیرین خودش برام تعریف میکنه که " دیدی مثلا" میخوای به دوستت زنگ بزنی که باهاش حرف بزنی، بعد دوستت بهت زنگ میزنه"؟! میگم آره. میگه مثل همونی که پژمان و وحید بودن ( سریال پژمان). میگم آره. میگه من همین الان میخواستم بهت زنگ بزنم. میگم خوب چیکارم داشتی؟ همینطور که داره حرف میزنه فکر هم میکنه که چی میخواسته بگه براش بخرم. انقدر حرفش رو ادامه میده تا به ذهنش میاد که " داشتی میومدی برام مداد رنگی بخر"!!
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام دی ۱۳۹۲ساعت 11:59  توسط امیر
|
دخترم! قدر مامانی رو بدون. شنیدی میگن بهشت زیر پای مادران است؟ این مزد یک لحظه مادر بودنه. اگه میخوای بزرگ باشی و قدر داشته باشی و دنیا و اخرتت تامین باشه، دامن مامانت رو ول نکن. دور مامانت بگرد که از هر حج و جهادی ارزشش بیشتره. بزرگ که بشی برات میگم که چیکارا کرده برات این مامان. شب نخوابیها و استرسها و دلشوره و نگرانیها البته گفتنی نیست....
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۲ساعت 16:30  توسط امیر
|
آدم وقتی پدر میشه، دیگه قاشق دهنی دخترش رو هم توی دهنش میکنه و لذت میبره. وقتی آدم پدر میشه، غذای دست خورده دخترش رو هم با کمال میل میخوره ( البته کلا" غذا خوبه!!)، ادم وقتی پدر میشه حتی ملچ مولوچ و خرچ خروچ موقع غذا خوردن دخترش رو هم دوس داره. چیزایی که هر کدومشون به تنهایی برای خل کردن یه آدم حساس و وسواسی کافیه! ولی معجزه پدر شدن اینه که همه این چیزها براش لذت بخش میشه.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۲ساعت 8:51  توسط امیر
|
دخترکم وقتی توی خونه هست و حوصله ش سر میره ، سراغ لباساش میره و لباس مهمونی یا دامن میپوشه و میگه آدم باید توی خونه شیک باشه! یا میره به موهاش ور میره و کلیپس میزنه و جلوی آینه به خودش میرسه ! یعنی انگار توی خون دخترهاس که باید قر و فر داشته باشن! دختره نیم وجبی!
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی ۱۳۹۲ساعت 16:5  توسط امیر
|
دخترکم! این اخلاق خیلی بدیه که وقتی یه چیزی میخوای و به هر دلیلی مامان بهت نمیده یا میخوای به دست بیاری، میای جلوی من بغض میکنی و بعدم گوله گوله اشک میریزی و دل من رو نرم میکنی. نقطه ضعف من رو فهمیدی و داری ازش کمال استفاده رو میکنی. این برای هردومون بده! نمونه ش دیروز که گفتی موبایل عمه رو میخوام و وقتی گفتم نه، اومدی بغض کردی و اشک ریختی و من بهت اجازه دادم. اینطوری سنگ روی سنگ بند نخواهد شد! نکن جان بابا!
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم دی ۱۳۹۲ساعت 13:9  توسط امیر
|
نشد که برم! پای در گِل بودم و بی توفیق. همین!
+
نوشته شده در سه شنبه سوم دی ۱۳۹۲ساعت 15:6  توسط امیر
|