دخترک دوسال و یکماه و نیمه من! نمیدونی که چقدر توی این سفر دلتنگت بودم. توی غرفه و مترو و هتل و هرجا که میشد عکست رو نگاه میکردم و یواشکی بوست میکردم! بابای بی جنبه ای هستم و دلم طاقت دوری نداره. تلفن که میزدی ازت میپرسیدم چی برات سوغاتی بیارم و میگفتی نخودچی کیشمیش ، دلم ضعف میرفت برا صدات. اینکه میگفتی دلام بابا شما اوبی؟ من اویم! اینکه میگفتی برام عروسک بیار. اون هفت ساعت مسکو تا دوبی و دوبی تا تهرون سخت ترین زمان بود. دیگه تحمل بابایی تموم شده بود و از فرودگاه تا خونه بال بال میزدم! شبا برام تعریف میکنی که " پلیسه اومد منو بخوره" و من میگم میکشم پلیسه رو و تو ذوق میکنی و میگی بکش پلیسه رو و دوباره برام تعریف میکنی ( امان از این مامانا که هر بار من نیستم ماشین رو میبرن و خلاف میکنن و جریمه میشن!)
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۸۹ساعت 19:7  توسط امیر  | 

این روزا هرکسی تلفن بزنه خونه یا از خونه به کسی تلفن بزنیم ، سریه از اونطرف تلفن رو برمیداره و بی مقدمه و بدون لحظه ای درنگ میگه" دلام، اوبی؟ من اوبم!" ( سلام. خوبی؟من خوبم). بعدش تازه گوش میده ببینه طرف مقابل کی هست و چی میگه. وای به وقتی که من باشم یا مامان دونه ش!!دیگه به هیچ عنوان کوتاه نمیاد و تا آخر مکالمه همراهی میکنه و هرکی این وسط برا خودش حرف میزنه. اگه من باشم که سفارش خرید میده. " بابا ماس بخر، ایر( شیر) بخر، آب بخر، بندنی ( بستنی ) بخر،...". گزارش کار روزانه هم میده. مامان چی کار کرده و کجا رفتن و کی اومده و چی خورده و ...! آخرشم میگه اوداپز! دب بخیر! حتی اگه من با موبایل هم با کسی حرف بزنم دخترک فوری گوشی تلفن رو برمیداره و فکر میکنه که تلفنه!

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم شهریور ۱۳۸۹ساعت 16:18  توسط امیر  | 

دیروز در یک اقدام متحورانه تصمیم گرفتیم دخترک رو از پوشک بگیریم. ایشون هم سنگ تموم گذاشتن و کل خونه رو سه بار آبکشی کردن! بار اول یه ژله گذاشتیم کنار گفتیم اگه بشینی سر توالت و کارت رو بکنی ژله میدیم. نیم ساعت نشست و کاری نکرد. دوباره این عملیات تکرار شد. با این تقاوت که دیدم لیلا هلهله کنان گفت عملیات انجام شد! ما هم خوشحال و خندون ژله رو دادیدم دستش و کلی توی دلمون به دخترکمون افتخار کردیم. هنوز ژله کامل خورده نشده بود که من دیدم شلوارش خیسه! گذشت تا نیم ساعت بعدش که دیدیم هم شلوارش خیسه هم چیزه!! خلاصه نشستیم کلی نصیحتش کردیم که دخترم انسان عاقل و بالغ و فهمیده و متمدن باید قبل از اینکه کاری کنه بگه که مامان من چیز دارم! نه اینکه شلوارش رو خیس کنه. حرفامون انقدر نتیجه بخش بود که هنوز حرفا تموم نشده بود که دیدیم دوباره شلوارش خیس شد! دیگه داشت کار به درگیری فیزیکی و خشونت میرسید که به این نتیجه رسیدیم بابا فعلا" بیخیال! بچه رو باید وقتی از پوشک گرفت که خونه مامان دونه یا دائیهاش باشه!!! خلاصه الان زندگی داریم پاک و مطهر و طیب و طاهر!!!

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم شهریور ۱۳۸۹ساعت 10:33  توسط امیر  |