انقدر قشنگ یاد گرفته قصه تعریف کنه. با زبون خیلی شیرین و قشنگتر از همه تغییر چهره در حالت روایت داستان! دیشب میگه "یکی بود یکی نبود تورو خدا هیچی نبود!!! منگول و منگول و حبه انگول! مامانشون گفت من نیستم درو باز نکنیدا. خیلی ممنون که نجاتم دادی!!!" . بچه م حوصله نداره پرحرفی کنه. صاف میره اخر داستان.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۸۹ساعت 10:36  توسط امیر  | 

دخترک دوباره دچار تب شد. امیدوارم ویروسی باشه و مثل اون دفعه اذیت نشه و نشیم. وقتی میخواد شربت استامینوفن بخوره همه اجدادمون رو جلوی چشممون حاضر میکنه. دیشب یه نگاهی به کامپیوتر و صفحه ای که باز بوده میکنه و میگه تورو قران اینو ببین!!!! به مامانشم میگفت تورو خدا جوراب پام نکنیا!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۸۹ساعت 16:56  توسط امیر  | 

وقتایی که میخواد از دست یکی خلاص بشه ( من نمیگم از دست مامانی وقتی که به زور میخواد یه چیزی بهش بده یا ببرتش دستشویی یا مسواک و..!) هولش میده و میگه " برو سلامت"!! یعنی من عاشق مدل گفتنشم. گاهی هم میگه مزاحم من نشو!

پ.ن: به بشقاب میگه " قشباب" !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۸۹ساعت 10:38  توسط امیر  | 

یه هفته س که دخترک و مامانی رو فرستادم مرخصی! برن یه کم هوای خوب بخورن و برگردن. انقدر جاشون خالیه که خدا میدونه. روز اول خوشحال بودم که میتونم زود بخوابم. اما از شبای بعد دیگه خوابم نمیبرد و دلتنگشون میشدم. خدا همه بچه ها رو برای پدر و مادراشون نگه داره و پدر و مادرا زو هم برای بچه ها.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 11:21  توسط امیر  | 

مسافرت که بودیم لباسی که 2 دقیقه بود پوشیده بود رو کثیف کرد. بعد مامانی با حالت کاملا" جدی بهش میگه چرا لباست رو کثیف کردی؟ دخترک با حالت خیلی جدی تر و خشن تر میگه چون دوسِت دارم!!! دیشب هم آلبالو خشکه رو با هسته خورده. بهش میگه چرا هسته ش رو خوردی؟ میگه خوب چون دوسِت دارم!!!بابایی یعنی من له ام از این همه استدلالت! یعنی هلاکتم!

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 12:34  توسط امیر  | 

دخترک وقتی شش ماهه بود دریای جنوب ( کیش) رو دیده بود. انقدر بچه م اونجا خوش اشتها بود و خوب غذا میخورد که خیر ندیده ها!!!( پسر خاله و پسر دایی اینا!) چشمش کردن. از اون روز دیگه از غذا خوردن افتاد. این چند روزه فرصتی شد و دریای شمال رو هم زیارت کرد. هم دریا و هم جنگل. برخورد دخترک با این پیده ها برام جالب بود. بار اول که وارد جنگل شد از سکوت بیش از حد و صدای پرنده ها خیلی مبهوت مونده بود و نمیدونست چه عکس العملی نشون بده. وقتی چند تا جک و جونور ( مار و مارمولک و قوش ) رو دید دیگه ترسید ( آخه با مامانش از اقوام نزدیک شجاع السلطنه هستن!!) و چسبید به من و دوست نداشت از بغل من پایین بیاد. کم کم عادت کرد و حاضر به ترک جنگل نبود. دریا رو هم که دید همینطور بود. روز آخر با گریه و جیغ و کولی بازی از دریا و خاک بازی و آب بازی دل کندونده شد و با مکافات جداش کردیم.
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آذر ۱۳۸۹ساعت 17:8  توسط امیر  |