دخترک وقتی شش ماهه بود دریای جنوب ( کیش) رو دیده بود. انقدر بچه م اونجا خوش اشتها بود و خوب غذا میخورد که خیر ندیده ها!!!( پسر خاله و پسر دایی اینا!) چشمش کردن. از اون روز دیگه از غذا خوردن افتاد. این چند روزه فرصتی شد و دریای شمال رو هم زیارت کرد. هم دریا و هم جنگل. برخورد دخترک با این پیده ها برام جالب بود. بار اول که وارد جنگل شد از سکوت بیش از حد و صدای پرنده ها خیلی مبهوت مونده بود و نمیدونست چه عکس العملی نشون بده. وقتی چند تا جک و جونور ( مار و مارمولک و قوش ) رو دید دیگه ترسید ( آخه با مامانش از اقوام نزدیک شجاع السلطنه هستن!!) و چسبید به من و دوست نداشت از بغل من پایین بیاد. کم کم عادت کرد و حاضر به ترک جنگل نبود. دریا رو هم که دید همینطور بود. روز آخر با گریه و جیغ و کولی بازی از دریا و خاک بازی و آب بازی دل کندونده شد و با مکافات جداش کردیم.
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم آذر ۱۳۸۹ساعت 17:8  توسط امیر
|