این دو سه شبه با دخترک قره قوروت میخوریم. از این خونگیا که خیلی هم ترشه. روز اول لیلا بهم گفت مواظب باش زیاد نخوره، فشارش میفته. حالا دیشب روی مبل دراز کشیده و داره سی دی میبینه. مامانش میخواد شام دهنش کنه و نمیخوره. میگه فشارم افتاده!!! یا من یکی دو بار گفتم مثلا" که حال ندارم فلان کار رو انجام بدم و خسته م و اینا. پریشب داریم با هم توپ و حلقه بازی میکنیم. بعد توپای من نمیفتاد تو سبد. میگه بابا حال نداری؟!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۰ساعت 8:44  توسط امیر
|
دختر عمه ش یه شعر یادش داده با این مضمون که عروس خانم شب عروسی خطاب به شوهر میگن!! " من نمیام من نمیام خونه بابا بهتره!" . بعد در ادامه میفرمایند که" خونه بابا گز و پسته، خونه شوهر غم و غصه!!" دوباره میفرمایند " خونه بابا نون و انجیر ، خونه شوهر غل و زنجیر!!!". بعد نتیجه میگیرن که "خونه بابا بهتره"! حالا این دخترک ما میگه خونه شوور بهتره!!! ببین دیگه رابطه پدر دختری به کجاها رسیده! یکی بیاد مارو از هم جدا کنه!!!
+
نوشته شده در شنبه نهم مهر ۱۳۹۰ساعت 13:39  توسط امیر
|
دیشب دخترک سر سفره مطابق معمول و هر شب و هر لحظه، داشت از سرو کول مامانش بالا میرفت و هی بوسش میکرد و قربون صدقه ش میرفت. بهش گفتم بابایی مامانی رو ول کن. بیا از من آویزون بشو!( احساس کمبود محبت و اینا!). برگشته میگه آخه تو سیاهی!!!مامانم سفیده! من دردم رو به کی بگم؟! سر به کدوم بیابون بذارم؟!
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر ۱۳۹۰ساعت 11:11  توسط امیر
|
دیروز من و دخترک تنها بودیم و به من سپرده شده بود که بخوابونمش. منم که مست و هلاک خواب. اولش با خواهش و تمنا و وعده و وعید ازش خواستم بخوابه. دو تا بالش هم گذاشتم که کنار خودم بخوابه. بعد خودم خوابیدم. نمیدونم چقدر گذشته بود که دیدم داره همچنان بازیگوشی میکنه. لباس مامانش رو پوشیده بود و داشت نینیش رو میخوابوند. میگفت عزیزم اگه بخوابی برات پازل میخرم، میبرمت پارک! منم که گیج خواب بودم. گفتم دختر بگیر بخواب یا پاشو برو. دخترکم همونجا دراز کشید و خوابید. غروبی به مامانش میگه بابا منو دعوا کرد! انقدر دلم براش سوخت. انقدر قشنگ داشت با نی نیش حرف میزد!!
+
نوشته شده در یکشنبه سوم مهر ۱۳۹۰ساعت 12:6  توسط امیر
|