دیروز یه روز به یاد موندنی برای هردومون بود بابایی. اولین روزی بود که من میبردمت مدرسه و هم تو ذوق داشتی و هم من. اینکه شب با هیجان خوابیدی و صبح با هیجان ساعت 6:30 بیدار شدی و صبحانه ت رو با میل خوردی و خندون رفتیم مدرسه. این یکی از بزرگترین حسرتهای من بوده که نتونستم هیچ روزی ببرمت و هر روز مامانی این زحمت رو میکشه. حالا بهت قول دادم که یه روز هم ظهر بیام از مدرسه بیارمت که هم تو به ارزوت برسی و هم من! میبینی چه راحت شادیهای کوچیک و بزرگمون رو از خودمون دریغ میکنیم؟ چه خوب که این فرصت فراهم شد.
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 13:2  توسط امیر
|